Skip to content

من ِ فارسی (Me in Fa)

بگذارید ببینم آفتاب کجاست

روز آخر تعطیلی کریسمس است. هی دارم در خانه راه می‌روم و نمی‌دانم به چه چیزی پناه ببرم. نه اینکه کاری نداشته باشم. لیست کارهایم بلندبالاست. بدبختیِ بزرگ، شروع کار است. دلم با هیچ چیز نیست و با همه چیز هست. انگار صدها دانه رنگی را ریخته باشی جلوی پایت، و همه را هم همزمان بخواهی، ولی نتوانی یکجور مصممی دلا شوی و یکی را برداری. یک نخی چیزی باید بیاید همه را به هم وصل کند که وقتی نخ را گرفتی، دلت قرص باشد که همه دانه‌ها با تو… Read More »بگذارید ببینم آفتاب کجاست

سنگینیِ بارهای زمین‌گذاشته

بدترین قسمت مهاجرتِ یک ایرانی، از دست رفتن مزیت غر زدن است. یک مرضی که با ذات مهاجرت همراه است. نه میخواهی‌اش و نه میفهمی از کی و کدام سوراخ وارد زندگیت شد. نه کسی آمده و خیلی رسمی این مزیت را از تو گرفته و نه خودت خیلی جدی تصمیم گرفته‌ای که غر نزنی. یک چیز سرطانیست که ریزریز می‌آید و ولت نمیکند. نه خودت میتوانی غر بزنی و نه بقیه میخواهند. در واقع دهانت را می‌بویند مبادا که داری غر میزنی. خودت هم در همین وضعیتی. هر بار… Read More »سنگینیِ بارهای زمین‌گذاشته

شاید پناه

این آلمانی‌ها را دیگر نمیتوانم مدیریت کنم. البته نمیدانم مشکل از آلمانی‌هاست، یا از ما ایرانیهای از آخوند گریخته. به نظر می‌آید که حقیقت در دومین گزینه نهفته است. متاسفانه دارم به این باور نزدیک میشوم که یک ایرانیِ از آخوند گریخته ۴۰ ساله را هیچ مقصد مطلوبی نیست. نمیدانم که چطور بعضی‌ها رفته‌اند و در یک کشوری مستقر شده‌اند و خوشحالند. کاش اگر واقعا خوشحال نیستند بیایند و حقیقت را به همه بگویند. این داده‌های خوشحالی‌ای که به ما میدهند، همه نتایج آماری و تحلیلی ما را غیرقابل استناد… Read More »شاید پناه

این چه سیستم اشرف مخلوقاتیست؟

عجب وضعیتیست. هر چند وقت یکبار باید یک طوفان عظیم احساسات منفی را مدیریت کنم و دوباره به زندگی برگردم. نمیدانم این چه مرضیست در آدم که نمیتواند این مسخره بازی «دنبال یک حال ابدی مساعد دویدن» را برای همیشه تمام کند. این مسخره بازی ای که بالاخره یک روزی یک جایی در یک اتوبان رضایت ابدی می افتی و تخته گاز میرانی و هپیلی-اور-افتر میشوی. چطور که با اینکه میدانیم این یک توهم احمقانه است، باز هم همچنان چارنعل به دنبالش میدویم؟ واقعا آدمی به طرز شگفت آوری خر… Read More »این چه سیستم اشرف مخلوقاتیست؟

تف بر قبر مستقل بودن

یک چیز بیخود و مسخره‌ای در زندگی قشنگم کم است. یک چیزی که بیشتر وقتها اصلا کم نیست، اما گاهی آنقدر کم میشود که انگار زلزله ده ریشتری‌ای آمده و هیچ چیزی برایم نمانده. به هر طرف که نگاه میکنم به خاک سیاه نشسته‌ام. کورم. نمیبینم. مغزم کاملا خالی میشود از هر افتخار و تلاش و داشتن و رسیدن. انگار این خانه ناز و قشنگ را ندارم و یک جایی، زیر پلی، دمر افتاده‌ام. انگار به جای این درختهای قرمز و زرد و نارنجی بیرون پنجره اتاق قشنگم یک صحرای… Read More »تف بر قبر مستقل بودن