بگذارید ببینم آفتاب کجاست
روز آخر تعطیلی کریسمس است. هی دارم در خانه راه میروم و نمیدانم به چه چیزی پناه ببرم. نه اینکه کاری نداشته باشم. لیست کارهایم بلندبالاست. بدبختیِ بزرگ، شروع کار است. دلم با هیچ چیز نیست و با همه چیز هست. انگار صدها دانه رنگی را ریخته باشی جلوی پایت، و همه را هم همزمان بخواهی، ولی نتوانی یکجور مصممی دلا شوی و یکی را برداری. یک نخی چیزی باید بیاید همه را به هم وصل کند که وقتی نخ را گرفتی، دلت قرص باشد که همه دانهها با تو… Read More »بگذارید ببینم آفتاب کجاست