Skip to content

سنگینیِ بارهای زمین‌گذاشته

بدترین قسمت مهاجرتِ یک ایرانی، از دست رفتن مزیت غر زدن است. یک مرضی که با ذات مهاجرت همراه است. نه میخواهی‌اش و نه میفهمی از کی و کدام سوراخ وارد زندگیت شد. نه کسی آمده و خیلی رسمی این مزیت را از تو گرفته و نه خودت خیلی جدی تصمیم گرفته‌ای که غر نزنی. یک چیز سرطانیست که ریزریز می‌آید و ولت نمیکند. نه خودت میتوانی غر بزنی و نه بقیه میخواهند. در واقع دهانت را می‌بویند مبادا که داری غر میزنی. خودت هم در همین وضعیتی. هر بار میروی یک زری بزنی و کمی از غم و رنجی که به واسطه انسان بودنت داری به دوش میکشی را به زبان بیاوری، مغزت دهانت را میبندد. واقعیت این است که گاهی حتی به خودم اجازه نوشتن این چیزها را اینجا هم نمیدهم. یعنی جایی که حتی یک نفر هم این غرها را نمیخواند. عجیب نیست؟ بخدا که هست.

تو با ما و ایران ما چه کردی ای مذهب، ای آخوند، ای نفرین سیاه. معیار بدبختی بشریتیم. اگر یک ایرانیِ در ایران زندگی کن باشیم، لیترالی در ماکسیمم نقطه بدبختی انسان قرار داریم و هیچ کس در هیچ کجای دنیا از نظر پریشان‌حالی به پای ما نمیرسد. هیچکس اجازه ندارد در مقابل ما از غم و رنج و فلاکت کلمه‌ای بگوید. دیگر دروازه زنِ ایرانی بودن در ایران را باز نمیکنم که از پشتش خون و کثافت میپاشد روی صورتتان.

حالا همین زن ایرانیِ در ایران زندگی کن، از یک خانواده زیر متوسط، با دست خالی و هزار در کوبیده و هزار راه سنگلاخ رفته و پاره و هزار تکه و بدون ذره‌ای کج‌روی و مفت‌خوری و دزدی و فریب و دروغ، با یک تمامیت و اینتگریتی پاکِ لعنتی که به خیال خودش، یک روز دیده میشود و شنیده میشود و ستایش میشود، خودش را به خارج رسانده. این چه توهمی است که خیال میکردیم با عبور از مرز، زخم‌ها هم درمان میشوند؟ این چه ساده‌لوحی عظیمی بود؟! این چه بُعدی از جهان‌های موازیست که تا تجربه‌اش نکنی نمی‌فهمی‌اش؟ و این از دست رفتن مزیت غر زدن. لعنت به این از دست رفتن مزیت غر زدن. به محض اینکه ایران را ترک کنی، سردوشی بدبختی را از لباست پاره میکنند. انگار نه انگار که مغز، حافظه دارد. زخم، جا میگذارد. قلب، پاره پاره میماند. رنج، در سلول سلول بدنت لانه میکند. انگار نه انگار که خاطره. که احساس. که کابوس نیمه‌شب. که خانواده‌ی در ایران مانده. که رنج مردمت. که نابودی ایران. که جوانی‌های نکرده. که نسل‌های خراب روی نسل‌های خراب. که خارجی زبان نفهم، بیگانه با رنج در ایران زیستن…

نمیفهمی کی سال اول گذشت. سال دوم. سال سوم. مدت‌های طولانی درگیر بارهایی هستی که داری ناخواسته زمین میگذاریشان. بارهایی که خواسته روی سر و کله و شانه‌هایت گذاشته بودند و فکر میکردی بخشی از بدنت هستند. صدها هزار تُن باری که ۳۵ سال روی شانه‌ات بودند. فشاری که حتی تصور نمیکردی میشود روی زمین گذاشتشان! سبکی بدنت دیوانه‌ات میکند. هم خشمگینی و هم شاد. هاج و واجی. اینها را برای قشنگی نوشته‌هایم نمیگویم. این نوشته‌ها قشنگ هم نیستند. نمیخواهم باشند. اگر قشنگ شدند یک سیگنالی چیزی بدهید که متوقفش کنم. اینها را میگویم که بدانید که اگر یک دختر از یک طبقه زیر متوسط و متولد دهه شصت در ایران باشید، این چیزها لیترالی برایتان اتفاق میفتد. هر روز. هر روزی که مجبور نیستید آن تکه پارچه‌های کثافت را روی سرتان بگذارید. که چک کنید که اگر محرم است، یا یک عنی در یک جنگ فرضی هزار سال پیش کشته شده، یا دستش قطع شده یا در خورده توی پهلویش یا انگور به فنایش داده، قرمز نپوشید. که کون نازنینتان زیادی بیرون نزده نباشد و ممه بیچاره خوشگلتان کاملا ناپدید شده باشد. که آرایش خاصی نکرده باشید. که رنگ جیغی نپوشیده باشید. که کفشتان خیلی تق تق نکند. که همه تمهیدات لازم را اندیشیده باشید که کیر سرگردانی را به آزارتان فرا نخواند. که گشت ارشاد حرامزاده‌ای را سمتتان نکشد. که خاله‌تان شناساییتان نکند و همسایه‌تان قضاوتتان نکند و مغازه‌دار نشانتان نکند و رئیستان نقشه آزارتان را نکشد. این را جدی میگویم. یعنی به همه خدایگان قسم که حداقل تا یک سال، هر بار که میخواهید بروید یک خریدی بکنید، تمام این بارهای زمین گذاشته شده شوکه‌ و دیوانه‌تان میکند. میخواهید ازینکه میشد انقدر سبک زندگی کرد و نشد، از خشم سرتان را به در و دیوار بکوبید، و همزمان از خوشحالی اشک بریزید.

حالا فرض کنید که چند سالی گذشته و بارها را زمین گذاشته‌اید. حتی تقریبا فراموش کرده‌اید که آن زندگی جهنمی در ایران چه بر سر شانه‌هایتان آورده بود. حالا باید بروید و خودتان را یک جایی در این زندگی کاملا موازی بچپانید. یعنی باید بگویم راه دیگری نیست. دیگر سرتان هم برود حاضر نیستید آن همه بار را روی شانه‌هایتان حس کنید. اگر آخوند و خانواده و همسایه و رئیس و دوست و صاحبخانه و املاکی و مغازه‌دار و پستچی و راننده تاکسی و معلم و یک ایران، آنقدری که دمار از روزگار من درآوردند، دمار از روزگارتان درآورده باشند، حتی برای یک سفر هم نمیتوانید به آنجا برگردید. حتی یک ویدیوکال با خانه روزگارتان را سیاه میکند… تو با ما و ایران ما چه کردی ای مذهب، ای آخوند، ای نفرین سیاه!

متاسفم اگر که تصور میکنید این مرثیه به پایان خوبی رسید. که یک راه حل هپیلی-اِوِر-اَفتر حاصل شد و دختر ایرانیِ به خاک سیاه نشسته توانست خود را در جامعه اروپایی بچپاند و از غم رهایی یابد. خیر. ۴ سال گذشته. تا الان که باید صراحتا بگویم که حداقل در جامعه آلمانی نمیتوان خود را چپاند. چپاندن در فضای بیگیلی بیگیلی و مایع شکل و جا باز کن معنا پیدا میکند؛ اینجا را بتن‌ریزی کرده‌اند. همه‌اش سنگ است و فلز. هرازگاهی یک قسمت کمی مایع میجوری و خودت را میچپانی و خیال میکنی که تمام شد. اما نه عزیزم، نشده است. انسان اگر یک سری چیزها را بپذیرد، برایش خیلی بهتر است. مثلا اینکه ممکن است هیچ وقت وصل نشوی. ممکن است برای ابد در تلاش مذبوحانه برای فرو رفتن در یک محیط گرم بیگلی بیگلی و مایع شکل بمانی.

در کل یک وضعیت عجیبی است. همه احساساتت در نوسانند. خبری از ثبات نیست. گاهی با آدمها میچرخی و میخندی و حس تعلقت را کمی ارضا میکنی. گاهی غریبه‌ای لبخندی میزند و یکهو فکر میکنی: اوه اوه چپانده شدم! اما فردایش دونده‌ احمقی سرت داد میزند که چرا در یک مسیر پیاده‌روی جنگلی که ۴ تا تریلی هجده چرخ به راحتی از آن رد میشوند، و فقط شما دو نفر آنجا هستید، از سمت راست خود حرکت نمیکنی. آی مین، وات د فاک؟! این چه دیوانه‌خانه کشف نشده‌ایست؟ گاهی حتی خوشحالیِ خارجیها و خنده‌ها و نوشیدنها و چیت-چت‌های سطحی و جشن گرفتنها و خرید کردنها و قهوه نوشیدنهایشان کلافه‌ات میکند. عمیق بودن تو هم آنها را. هزار رفتار عجیب میبینی. هزار شوک. هزار احساس جدید. هزار بار در روز بالا میروی و هزار بار پایین می‌آیی. گاهی فکر میکنی راهی پیدا کرده‌ای، و مدتی بعد دوباره به نقطه اول میرسی. یک ماز بی‌نهایتیست که هیچ راه خروجی ندارد. یک ماز هزار خم سبز و تمیز و قانون‌مدار، با آسمان آبی و آزادی‌ای که ۳۵ سال حتی یک دقیقه‌اش را هم تصور نمیکردی. باید خوشحال باشی. مازت زیباست. زندگی کن. قهوه ات را بنوش. خرید کن. سفر برو. تا وقتی که حتی در مسیرهای جنگلی هم از منتهاالیه سمت راست خود حرکت کنی، شاید کسی جایی لبخندی بزند. شاید حس نکنی چپانده نشدی. غمت را و رنجت را و داستان وطنت را و تنهایی بی‌انتهایت را هم پنهان کن. جایی زیر فرش. در وان حمام. لابه‌لای نوشته‌هایت. و همیشه به بارهای زمین گذاشته‌ات فکر کن. به سنگینی‌ای که دیگر نیست. این سنگینی سرنوشت توست. چه روی شانه‌هایت باشند، چه روی زمین گذاشته باشیشان. این سنگینی روی شانه‌های چندین نسل است. یک ملت. این چیزیست که هر وقت با کسی دردودلی کنی، به یادت می‌آورد. خودت، بار زمین گذاشته‌ات را هر روز به یاد بیاور. در سکوت. غر نزن. یادت باشد که تو دیگر از مرز رد شده‌ای. تظاهر کن که زخم، جا نمیگذارد. که قلب، پاره پاره نمیماند. یادت باشد که مزیت غر زدن را از تو گرفته‌اند… تو با ما و ایران ما چه کردی ای مذهب، ای آخوند، ای نفرین سیاه…

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *