یک چیز بیخود و مسخرهای در زندگی قشنگم کم است. یک چیزی که بیشتر وقتها اصلا کم نیست، اما گاهی آنقدر کم میشود که انگار زلزله ده ریشتریای آمده و هیچ چیزی برایم نمانده. به هر طرف که نگاه میکنم به خاک سیاه نشستهام. کورم. نمیبینم. مغزم کاملا خالی میشود از هر افتخار و تلاش و داشتن و رسیدن. انگار این خانه ناز و قشنگ را ندارم و یک جایی، زیر پلی، دمر افتادهام. انگار به جای این درختهای قرمز و زرد و نارنجی بیرون پنجره اتاق قشنگم یک صحرای بی آب و علف خوابیده. انگار این ابرها و این آسمان تمیز و این امنیت و آرامش و این زندگی لامصب خوبی که خودم با دستهای قشنگ خودم ساختم پوووف میشود و میرود هوا. انگار هیچم. هیچ کسم. نامرئیام. خالیام. بدنم نیست. فقط احساسم و فکر. دلم میخواهد یک چیزی، یک جسم خارجیای بیاید و بخورد به بدنم و یادم بیاید که وجود دارم. برگردم به الان. به این همه چیزی که ساختهام. با دستهای قشنگم. خودم. تنها.
انگار انسان نمیتواند بهصورت ممتد، خودش، خودش را خوشحال کند؛ خودش، خودش را ببیند. این هم واقعیت دیگری است که فهمیدهام. که این ترکیب مغز و احساس انسان چقدر فاکداپ و خراب و عقبمانده بوده و ما نمیدانستیم. اصلا مایه افتخار نیستیم، میدانید؟ یک مشت موجود گیج و غیرقابل پیشبینی هستیم که هیچ چیزمان به هیچ چیزمان نمیخورد. معلوم نیست دو دقیقه دیگر چه احساسی داریم. معلوم نیست که حرفی که الان میزنیم را فردا قبول داشته باشیم. کافیست یک بوی عطری بهمان بخورد و یک نفر را یادمان بیاورد که همه زندگیمان را تیره و تار کند. یا یک نفر رندوم یک جایی بهمان لبخند بزند که کل روزمان را بسازد. آی مین، وات د فاک؟!
و حالا هم این داغ تازه جدید! ناتوان بودن در مستقل بودن ممتد! این کانسپت مستقل بودن تنها چیزی بود که میتوانستم همیشه رویش حساب کنم. تف بر قبرش قرار بود همیشه جواب بدهد! همیشه باشد! متوجه نمیشوم. چرا هیچ چیز را نمیتوان یک بار بررسی کرد و همه ابعادش را دید و تصمیم گرفت و بستهبندیاش کرد و در یک جعبه گذاشت و یک برچسب رویش زد و با خیال راحت به زندگی ادامه داد؟ که بگویی خب! این جعبه مستقل بودن است و میتوانی همیشه رویش حساب کنی… چرا هیچ کس به آدمی نمیگوید که حواسمان را جمع کنیم که هیچ چیز زندگی ثبات رفتاری ندارد؟! که این مستقل شدن نازنینم هم هرازگاه از هم میپاشد و هر چه هم که فشارش بدهی که کام-آن! دو سامتینگ!، هیچ فایدهای نخواهد داشت. که یکهو آن چیزی که نیست، از همه طرف دورت را میگیرد و کاری میکند که نیست بودنش را خوووب بفهمی. یکهو میآید و با خودش همه چیز را نیست میکند. تو میمانی وسط یک نبودن به اندازه تمام کره زمین. تو میمانی و نیستیای که تنها راهش این است که یک نفر در را باز کند بیاید تو، تا این نیستی برود.
واقعا فکرش را نمیکنی که این چشم ناظر در زندگی آدم چقدر اهمیت دارد. یعنی نیست و نیست و نیست، و تو هم کاملا حالت خوب است ازینکه نیست. ازینکه همه میخواهند باشد هم متعجبی. هر روز سوشال مدیا را نگاه میکنی و میگویی: واه! چرا همه، همه چیزشان وسط همه چیز هم است؟ چطور آدمها انقدر به بودن هم نیازمندند؟ با خودت فکر میکنی که چقدر رشد کرده ای! قوی شده ای! خودم را ببوسم که انقدر بی نیاز و مستقل هستم و یادش بخیر جوانی و تلاش های مضمحلانه ام برای بودنها! هر روز میروی و می آیی و کارهایت را میکنی و کیف میکنی که هیچ چشم ناظری نیست که زندگی را برایت تیره و تار کند. که میتوانی هر جور دلت خواست زندگی کنی. حقیقتا اصلا یادت هم نیست که این چیز کوفتی نیست. اما یکهو از یک جایی میآید و گلویت را میگیرد و زل میزند توی چشمهایت که تا همین چند لحظه پیش داشتند برق میزدند، و فریاد میزند که هووووی! ببین! من نیستم! و تو یکهو کور میشوی. جدی میگویم. انسان واقعا عجیب است. یکهو مغزش خالی میشود. یکهو یادش نمیآید چرا داشت با زندگی اش حال میکرد. یکهو زانوهایش خالی میشود، مینشیند کف زمین و بیخودی برای این چیزی که نیست و آنقدرها هم مهم نبوده ضجه میزند. زجه؟ یا ضجه؟!
نمیدانم. خودتان سرچ کنید. در توانم نیست. در حال نیستیام. چشم ناظر میخواهم. نمیدانید تا چه حد چشم ناظر میخواهم. دلم میخواهد یقه یکی را بگیرم و بیاورم توی خانه. اتاقها را نشانش بدهم. تابلوهای روی دیوار را. چراغ خوابهای خشگل و نازی که خریده ام. صدف کوچک توی حمام را. شمعها را روشن کنم. بشقابهای سفالیام را ببیند. این مایع دسشویی خوشبوی جدیدم را پیس پیس بکنم کف دستم که هی بو کند و قربان صدقه سلیقهام برود. بهش بگویم که امروز توی شرکت چه اتفاقهایی افتاد. بیاورمش جلوی پنجره اتاقم که برگهای زرد و نارنجی و قرمز را با هم ببینیم. با هم موسیقیهای جدیدی که کشف کردهام را گوش بدهیم. نیاز به بودن دارم. بودن یک موجودات دیگری که بودن من را تایید کنند. چون در حال حاضر انگار که نیستم. یک نیستی ام وسط یک نیستی. و این خوب نیست. اصلا خوب نیست. این موقعیت را به هیچ وجه توصیه نمیکنم.
اگر مستقلهای خوشحالی هستید، تا میتوانید برای این وضعیت اضطراری آماده باشید. چون اینجور وقتهاست که میرینید به زندگیتان. که کارهایی میکنید که نباید میکردید.که دلتان میرود سمت آنهایی که یک روز بودند و بعد نبودند و الان هم اصلا نباید باشند. آنهایی که چشم ناظر نازنینت بودند و نابودت کردند. کسانی که یقهشان را گرفتی و آوردی تو خانهات و همه چیز را نشانشان دادی، و خانهات را به آتش کشیدند. دلت میرود سمت همین لعنتیها. چون مغز عقبمانده آدم فقط چشمهای ناظرشان را میخواهد. بوی عطرشان را. حضورشان را. که بخورد به بدنت. و یادت بیاید که وجود داری. برگردی به الان. به این همه چیزی که ساخته ای. با دستهای قشنگت. خودت. تنها.