عجب وضعیتیست. هر چند وقت یکبار باید یک طوفان عظیم احساسات منفی را مدیریت کنم و دوباره به زندگی برگردم. نمیدانم این چه مرضیست در آدم که نمیتواند این مسخره بازی «دنبال یک حال ابدی مساعد دویدن» را برای همیشه تمام کند. این مسخره بازی ای که بالاخره یک روزی یک جایی در یک اتوبان رضایت ابدی می افتی و تخته گاز میرانی و هپیلی-اور-افتر میشوی. چطور که با اینکه میدانیم این یک توهم احمقانه است، باز هم همچنان چارنعل به دنبالش میدویم؟ واقعا آدمی به طرز شگفت آوری خر است. دور از جان شما. خودم را میگویم.
این داستان مغز شگفت انگیز و دانا هم دروغی بیش نبود. دروغی مثل همه دروغهایی که به خوردمان دادند و الان که واقعیتها خورده توی صورتمان، هر کدام پرت شده ایم یک گوشه و ترسیده ایم. چطور میشود که هزار بار در زندگی یک چرخه باطل را طی کنی و به یک نتیجه برسی و دوباره برگردی به چرخه باطل و دوباره به همان نتیجه برسی و دوباره برگردی به چرخه باطل که دوباره به همان نتیجه برسی؟! چطوریست که یک شب مثل الان که نشسته ام کف زمین و با گریه، عروسک اسب آبی گنده ام را بغل کرده ام با ۴۰ سال سن، میبینم که آهاااا! پس رضایت و شادی و حس در مسیر درست بودن کاملا موقت است و دوباره یک شب چنان به زمین میخوری که مجبوری بدو بدو از شرکت برگردی به خانه که فقط بنشینی کف زمین و گریه کنی.
عمیقا مطمئنم که در دنیا جانداران حتی تک سلولی ای هستند که خیلی بهتر از انسان میتوانند این ناامیدی «اه، باز هم تا ابد خوشحال نماندم» را فقط یک بار تجربه کنند، و بعد برای همیشه یادشان بماند. یعنی بالاخره یک جوری حواسشان هست که اگر هم چند هفته است همه چی دارد خوب پیش میرود، آن شب تاریک در کمین است دوست عزیز. و وقتی شب تاریک رسید، دیگر ناامیدی ندارد که. ولی این انسان عقب مانده! این خر به معنای واقعی! خودم را میگویم.
دیگر به این مغز خراب هیچ اعتمادی ندارم. واقعا چطور ما انسان ها انقدر با مغزمان حال میکنیم؟ شاید هم مغز من یک مشکلی پیدا کرده؟ شاید توقعم از مغز یک چیز دیگریست؟ شاید زیادی از مغزم در جهت تحلیل مسایل و معنای زندگی استفاده میکنم در حالیکه کاربردش این نیست؟ کاربرد مغز چیست کسی میداند؟ آن قسمتش که باید نتیجه با خون جگر به دست آمده را همیشه به یاد داشته باشد کجاست؟ این چه سیستم اشرف مخلوقاتیست که هنوز با کوچکترین تریگر مسخره ای در حالت فایت-اور-فلایت قرار میگیرد و هیچ جوره نمیتوانی بهش بفهمانی که این، آن نیست!؟ اگر باید هی بنشینیم و نفس عمیق بکشیم که مغزمان بفهمد فقط یک خبر سیاسی ساده خوانده ایم و الان این نیست که ببر و پلنگ آمده بخورتمان و باید پنیک بزنیم، این کجایش رفتار یک مغز اشرف مخلوقاتیست!؟ یعنی میخواهم بگویم که واقعا ما با خودمان چه حسابی کرده ایم که با این مغزی که عملکردش به عمق نفس آدم بسته است، در حال پیدا کردن راه حل و آرامش و رضایت در زندگی هستیم؟ متاسفانه بر اساس تجربیات من با مغزم باید بگویم حداقل سه چاهار مغز دیگر برای مدیریت این زندگی لازم است. حداقل این زندگی که من دارم میکنم، با یک مغز ناقص فراموشکار فایت-اور-فلایتی هندل نمیشود. دیگر توانی برایم نمانده اگر بخواهم با شما روراست باشم. چندین سال است که هی دارم تحلیل میکنم و به نتیجه میرسم و دوباره به چاله میفتم. یک جایی ایراد دارد. اصلا شاید این مغز با این فیچرهایش قرار بوده فقط همان فرار از ببر و پلنگ را مدیریت کند نه این زندگی را که سگ زیرش زاییده!؟
به طور کلی در تمام زندگیم آنقدر سوال داشته ام که حقیقتا نایی برایم نمانده. همه سوالهایم هم یتیم یک گوشه افتاده اند. البته که خیلی هایشان را جواب داده ام، اما از شما چه پنهان که حتی دیگر به جوابهایم هم اطمینانی نیست. جوابهایم یکهو در یک موقعیتی عمل نمیکنند. همه چیز هی دارد ریست میشود. کلافه ام. چرا هیچ چیز دو دقیقه یک جا نمی ماند که ما نفسی تازه کنیم؟ در کل نمیدانم داریم به کجا میرویم. کسی اطلاعی دارد؟