این آلمانیها را دیگر نمیتوانم مدیریت کنم. البته نمیدانم مشکل از آلمانیهاست، یا از ما ایرانیهای از آخوند گریخته. به نظر میآید که حقیقت در دومین گزینه نهفته است. متاسفانه دارم به این باور نزدیک میشوم که یک ایرانیِ از آخوند گریخته ۴۰ ساله را هیچ مقصد مطلوبی نیست. نمیدانم که چطور بعضیها رفتهاند و در یک کشوری مستقر شدهاند و خوشحالند. کاش اگر واقعا خوشحال نیستند بیایند و حقیقت را به همه بگویند. این دادههای خوشحالیای که به ما میدهند، همه نتایج آماری و تحلیلی ما را غیرقابل استناد میکند، میدانید. یعنی من هر روز با خودم در حال کلنجار رفتنم که چطور فلانیها در آلمان خوب جا افتادهاند و دوست و رفیق پیدا کردهاند، و تو نتوانستی؟ بعد اینجاست که پای مسایل دیگری به میان میآید که چندان خوشایند نیست. مثلا اینکه شاید من نتوانستهام؟ یا شاید من برای ادغام شدن در یک کشور اروپایی زیادی آسیبخورده و ترومازده هستم؟ یا شاید اگر پارتنر و خانوادهای داشتم؟ یا شاید اگر زبان آلمانیام را خوب کرده بودم؟ یا شاید اگر بیشتر بگویم و بخندم و بیرون بروم و تلاشهای مذبوحانه کنم؟
بعد که یک مدت طولانی گوشت تنت را خوردی و راههای مختلف را امتحان کردی و به نتیجهای نرسیدی، یک مرض دیگری به وجود میآید به نام «بروم ببینم که کی در کجا خوشبختتر است». به این صورت که حالا هی گوش تیز میکنی و تجربههای بقیه ایرانیها در بقیه کشورها را میخوانی که شاید در این لالوهای شبکههای اجتماعی، آن اتوپیای مناسب ایرانیِ از آخوند گریخته را پیدا کنی. و تازه این شروع ماجراست. حالا مگر این فکر که چون آلمان هستی هنوز یک ایرانیِ از آخوند گریخته غمگینی، رهایت میکند!؟ حالا هر روز بیشتر و بیشتر از محیطت دلسرد میشوی. کنجکاویت را از دست میدهی. کتابهای زبان آلمانیات حالت را خراب میکنند. کمکم از آلمان و آلمانی بدت می آید. حالا درست مثل وقتی که در ایران بودی و همه مشکلات به خاطر در ایران بودن بود، اینجا هم وضع به همین منوال پیش میرود. حالا یک ایرانیِ از آخوند گریختهی هنوز در حال گریز هستی.
وضعیت واقعا اسفباریست. حالا همه چیز در هواست و معلوم نیست که حرکت درست بعدی چیست. اگر این چمدان لعنتی را برداری و بروی یک کشور جدید دیگر، و دوباره همه این پارگیهایِ این چند سال در آلمان را، در آنجا از اول شروع کنی، و باز هم نتوانی درست ادغام بشوی چه؟ نمیشود که همین یک زندگی پارهکننده را هم با چمدانی در یک دست و پاسپورت گه بیاعتباری در دست دیگر، هی از این کشور به آن کشور، در جستجوی یک چیزی که حتی نمیدانی دقیق چیست سپری کرد!
این چه کوفت عجیبیست که ما ایرانیهای از آخوند گریخته را با چمدانهایی در دست، از این سو به آن سوی دنیا میکشد؟ در جستجوی چه هستیم؟… شما را نمیدانم، اما من، وقتی که خیلی خوب فکر میکنم، و اگر بخواهم بیپرده سخن بگویم، شاید … در جستجوی خانه؟ شاید پناه؟ یا تعلق؟ یک جایی که حس بیوطنی انقدر پارهات نکند؟ یک کشور پناه، یک جامعه پناه، یک کار پناه، آدمهایی پناه. دوستانی پناه. یک قبیله پناه. یک همچین چیز شاعرانه لعنتیای که معلوم نیست کجا و در چه شرایطی حسش خواهی کرد. یک چیز غمگینی در من میگوید که هیچوقت پناه نخواهم داشت. چه در ایران که هیچوقت وطنم نبود با آنهمه رنج و زخمی که بر روانم گذاشت، نه این آلمانی که همه چیز به من داد جز تعلق و جز پناه، و نه هیچ کشور دیگری که میدانم اگر بروم باید آنجا هم هر روز در خیابانهایی که هیچ شباهتی به گذشتهام ندارند، در کنار آدمهایی که هیچ نزدیکیای به قلبم ندارند، در کنار ساختمانهایی که هیچ خاطرهای از آنها ندارم قدم بزنم، و هر شب، بیپناه، بیایم به خانهای که تنها پناهگاهم شده، و شمعی روشن کنم، و غذایی بخورم، و نقاشیای بکشم، و فیلمی ببینم، و موسیقیای گوش کنم، و اخباری از ایران را دنبال کنم؛ شاید در آن وطنِ ناوطن، خبر جدیدی شده باشد. شاید امیدی باشد برای آنهایی که بعد از ما در آن زندگی خواهند کرد. که وطنی داشته باشند. قبیلهای. پناهی. شاید بشود که ما، آخرین ایرانیهای از آخوند گریختهی تا ابد بیپناه باشیم.