Skip to content

بگذارید ببینم آفتاب کجاست

روز آخر تعطیلی کریسمس است. هی دارم در خانه راه می‌روم و نمی‌دانم به چه چیزی پناه ببرم. نه اینکه کاری نداشته باشم. لیست کارهایم بلندبالاست. بدبختیِ بزرگ، شروع کار است. دلم با هیچ چیز نیست و با همه چیز هست. انگار صدها دانه رنگی را ریخته باشی جلوی پایت، و همه را هم همزمان بخواهی، ولی نتوانی یکجور مصممی دلا شوی و یکی را برداری. یک نخی چیزی باید بیاید همه را به هم وصل کند که وقتی نخ را گرفتی، دلت قرص باشد که همه دانه‌ها با تو هستند. این نخ را گم کرده‌ام. بعد از مهاجرت، همه نخ‌هایم گم شد. یک گونی دانه برایم مانده و هر روز هم به آن اضافه می‌شود. در واقع اینگونه است که با دانه اضافه کرن مشکلی ندارم. مغزم مقصر است. هی دانه اضافه می‌کند روی دانه. فقط دیگر نمی‌دانم نخ را باید از کجا پیدا کرد. نخم مهاجرت بود. نجات زن بودنم. آزادی بود. امنیت مالی بود. خانه امن. هوای پاک. مزیت قانون. و یادگیری و رشدِ لازم برای به اینها رسیدن. حالا مانده‌ام که با کدام نخ این دانه‌های علایقم را به هم بچسبانم. هرازگاهی یک دانه را برمی‌دارم و نگاهش می‌کنم و لذت می‌برم، اما نگاهم هم روی بقیه دانه‌هاست. اگر این دانه، دانه من نباشد چه؟ اصلا چرا این دانه؟ چرا آن دانه نه؟ بعد یک دانه دیگر را برمی‌دارم. و داستان ادامه دارد. دانه بعدی. و دانه بعدی. و گاهی هم مثل امروز، بی‌دانه‌ام. اصلا نمی‌توانم دلا شوم که دانه‌ای بردارم. فقط هی راه می‌روم و به دانه‌ها فکر می‌کنم. حالا روزها و ماه‌ها گذشته‌اند، و هنوز همه دانه‌ها کف زمین جلوی پایم ریخته شده‌اند، و بی‌عملی دارد پاره‌‌ام می‌کند. عمل می‌کنم‌، اما به همان تک و توک دانه هرازگاه ختم می‌شود. دلم نخ می‌‌خواهد. نخی که هر روز بگیرمش و مرا راه ببرد. دانه به دانه.

چقدر در یک پاراگراف نوشته دانه دانه کردم. باور کنید هیچ نقشه قبلی‌ای در کار نبود. باید تا حالا متوجه شده باشید که چقدر نوشته‌هایم همینجورکی و سرریز مغزی هستند. متاسفم.  

بعد از مدتها سرما و تاریکی، یک تکه از هال را آفتاب نصفه نیمه‌ای گرفته. در اسپاتیفای سرچ کردم «نِیچر ساوندز» و حالا در حالیکه صدای بلبل و جنگل می‌آید، خودم را چپانده‌ام در این تکه آفتاب گرفته و دارم تایپ می‌کنم. حقیقتا در این قسمت از خانه، به غیر از وجود این آفتابِ یک ذره‌ایِ غنیمت در آخر دسامبر، شرایط، دلچسب نیست. جای تکیه ندارد. نگاهم هم هی می‌رود روی این چیزهای پُرز مانند روی پارکت که باید جارویشان کنم. نمی‌دانم اینها از کجا می‌آیند. ایران که بودم فقط با خاک و دوده دست و پنجه نرم می‌کردم. این پرزها را فقط دور دار قالی کوچک مامان یا دار قالی بزرگ عزیز و زندایی دیده بودم. آنها را ریزریز جمع می‌کردند و توی بالشت می‌ریختند. بالشت‌های مَشتی خوبی هم می‌شد. اولین باری که اینجا متوجه این وضعیت تازه پرزی شدم، در اولین سوییت کوچکم در آلمان بود. بعد از یک ماه یا شاید بیشتر، در حالیکه هنوز در وضعیت جت-لگ و خواب مداوم به سر می‌بردم، متوجه یک عالمه قلمبه قلمبه‌های پرزی روی زمین شدم. انگار یک دار قالی‌ای یک جایی هست و دارد هی پرز می‌دهد. از آن موقع فهمیدم که اینجا باید هی خانه را جارو برقی بکشی. یعنی حداقل هفته‌ای یک بار.

باید اعتراف کنم که تمیزی از هابی‌های من شده. هر جا را که تمیز می‌کنم و برق می‌اندازم، بعد هی دوباره برمی‌گردم و نگاهش می‌کنم و می‌گویم: به به چه زیبا! هزار الله اکبر به تو و خانه‌ تمیزت! بَه بَه به این گیاهان قلمه زده! بَه بَه به این شمع‌های خوشبو. به صابون‌‌های معطر. به قرمزی این گلیم. به نقاشی‌های روی دیوار… تمام دستاوردهایم به همین‌ها خلاصه شده است. به اینکه خودم برای دل خودم یک کارهایی بکنم که از بیرون احتمالا به شکل یک مدل از دیوانگی یا افسردگی یا منزوی شدن خاص به چشم می‌آيد. عجیب است. خانه‌ام جوری دلنشین شده که انگار به عشق یک خانواده‌ای، بچه‌ای، دوست و رفیقی‌، دورهمی‌های آخر هفته‌ای چیزی اینهمه برایش وقت گذاشته باشی. اما همه‌اش برای خودم بوده. تبدیل شده‌ام به انسان‌هایی که ده سال پیش درکشان نمی‌کردم. به شاخه‌هایی که از جنگل جمع می‌کنم و با آنها اینور و آنور خانه را تزیین می‌کنم نگاه میکنم و دلم غنج می‌رود. تنهایی. همه احساسات و افکارم به درون خودم و چارچوب بدنم ختم می‌شود. و انگار تا حد زیادی هم کافیست.

آفتاب تمام شد. الان رفته توی آشپزخانه. رفتم و نگاهی انداختم و موقعیت را سنجیدم. نمی‌شود بروم آنجا. خیلی آفتاب کجیست. صاف نمی‌آید که پخش شود روی زمین. همینجور کج کج می‌تابد به در و دیوار. الان روی کابینت‌ها و سنگ روی کابینت‌هاست. متاسفانه آنجا جا نمی‌شوم. اگر جا می‌شدم هم فایده‌ای نداشت. آفتابِ موذی و سریعیست… ای وای. چه بر سر من آمده که در آلمان، در تعطیلی کریسمس، در حالیکه آنقدری آزادی و امنیت و پول دارم که بروم یک جایی و با آدم‌ها خوش بگذرانم، نشسته‌ام در خانه‌ دلنشینم و لپتاپ در دست و با صدای بلبل و رودخانه در اسپاتیفای، در شکار آفتابم؟ آیا واقعا چیزی بر سرم آمده؟ یا اصلا چرا آن خوب است و این بد؟ مگر خانه دلنشین و شکار آفتاب چه با ما کرده که انقدر به خاطرش احساس نگرانی و ترس می‌کنیم؟

اینها یک صدم سوال‌هاییست که هر روز به سراغم می‌آید. سوالات مداوم آزاردهنده خارجی‌ها هم بی‌تاثیر نیست: «برنامه آخر هفته‌ات چیست؟ برای کریسمس کجا می‌روی؟ سال نو با کی هستی؟» دست از سر آدم برنمی‌دارند. اول‌‌ها توضیح می‌دادم. اما انگار که یاسین بخوانی در گوش خر. دو روز بعد دوباره می‌آیند و پیله می‌کنند. به نظر می‌آید که یک لذت خاصی می‌برند از بی‌برنامگی‌‌های تو. فقط کافیست بگویم این آخر هفته ایتالیا هستم و کریسمس به نروژ می‌روم و سال نو هم با بهترین و پولدارترین و جنتلمن‌ترین دوست پسر دنیا بر روی آب‌های اقیانوس آرام در سفر کشتی کروز هستیم. شک ندارم چنان می‌سوزند که رهایم می‌کنند. اینکه من برنامه خاصی ندارم خوشحالشان می‌کند. خدا شاهد است که هیچ دلیل دیگری در اینهمه سوال کردن تکراری نمی‌بینم. می‌دانند که برنامه‌های من با چیزی که آنها آن بیرون به عنوان برنامه یک آدم سالمی که باید به او غبطه خورد، می‌بینند، فرق دارد. اما هر روز از همین نقطه یک گوشه خفتت می‌کنند و با پوزخند و دلسوزی احمقانه‌ای آزارت می‌دهند. نمی‌دانم دردشان چیست. تا کاپ بابرنامه‌ترین زن/مرد سال را نگیرند ول نمی‌کنند. دلم می‌خواهد بگویم که آخه الیور توئیست، اگر من شروع کنم و با تو در مورد دغدغه‌های آخر هفته‌هایم صحبت کنم که ده دقیقه هم دوام نمی‌آوری. مجبورم هی لبخند بزنم و بگویم نه. نه، برنامه خاصی ندارم. نه، به حالم اشک بریز و حس قدرت کن و برو. و بعد حالا اگر از پس اینها بربیایم و نادیده‌شان بگیرمم، خودم هم از این طرف با خودم درگیرم. نمی‌دانم چه شده. عوض شده‌ام. هیچ چیزم برایم آشنا نیست. کله‌ام خراب شده از این شرایط. قرار بود آدم هی خودش را نشناسد؟ هی به نتیجه برسد و هی گم شود؟ هی شکل بگیرد و هی بخار شود؟ چرا دارم مثل انسان‌‌های درویش‌مسلک می‌شوم. چرا انقدر با تنهایی‌ام خوشحالم؟ چرا هیچ هیجانی در هیچ ارتباطی نمی‌بینم؟ چرا مثل چند سال پیش بلند نمی‌شوم بروم یک گهی بزنم به زندگی‌ام که جای زخمش سال‌ها بماند؟ چرا مکالمه‌ها حوصله سر بَر شده‌اند، آدم‌ها و لایه‌هایشان خسته‌ام می‌کنند، اشتیاقی برای یافتن ندارم؟ انگار یک زن ۹۵ ساله درم حلول کرده که همه چیز را دیده. بحران ۴۰ سالگی، ایز دَت یو؟ این چه وضعیت خنده‌دار مسخره‌ایست که بشریت دارد. که هی دهه به دهه ریسِت می‌شوی. شوخی کثیفیست. هر چه که هست، مدت‌هاست دلم فقط با خانه‌ام است و پیاد‌ه‌روی‌های تنها در شهر. چیز جذاب آنچنانی‌ای آن بیرون به خودش نمی‌کشانتم. نمی‌کشانتم؟ مرا به خود کشیده نمی‌کند. به آن کشیده نمی‌شوم. چیز جذاب آنچنانی‌ای آن بیرون نیست که مرا به خود بکشاند. چه می‌دانم. بطور خلاصه این وضعیت الان من است، اگر که کنجکاو بوده باشید.

کجا بودیم؟ یادم نیست چرا شروع به نوشتن کردم. آها. در خانه راه می‌رفتم و نمی‌دانستم به چه پناه ببرم، و دانه‌ها و اینها، و اینکه چشمم به آفتاب افتاد.

بگذارید ببینم آفتاب کجاست…  افتاده یک گوشه دیوار. دیگر راهی برای گرفتنش ندارم مگر آنکه برم و چند دقیقه به دیوار تکیه کنم. این دیگر دیوانگیست. حتی من هم می‌فهمم که این نشانه خوبی از سلامت روان نخواهد بود. البته توی بالکن هم آفتاب خوبی نشسته. ولی آنجا جای نوشتن نیست. فقط ایستادن و سیگار کشیدن می‌چسبد. چقدر آلمانی‌های بیچاره را مسخره کردم سر همین شور و شعفشان از دیدن آفتاب. خدا مرا ببخشد. اَو اَو.

بنظر می‌آید حرف حسابی‌ای برای گفتن نداشتم. دارم، ولی انقدر همه چیز در سرم روی هم ریخته که نمی‌دانم از کجا بگویم. کلا نوشته‌هایم به همین منوال است. خیلی دلم می‌خواست که کتابی بنویسم. ولی با این وضعیت از هم گسستگی افکار، امید چندانی نیست. هیچوقت نوشته‌ام به جایی نمی‌رود که منظورم بود. اوضاع بدیست. شاید بهتر باشد بلند شوم و خانه را جارو کنم. هنوز این پرزها را هرازگاه زیرچشمی نگاه می‌کنم. خانه دلنشینم را خراب کرده‌اند.

اسپاتیفای صدای یک پرند‌ه‌های عجیبی می‌دهد. انگار نشسته‌ام در دل جنگل‌‌های آمازون و تایپ می‌کنم. خب این زیبا نیست؟ سفر چرا؟ بمان و پس بگیر. اه. حالا پرتاپ شدم در تاریکی سرنوشت سیاسیمان. همه چیز دارد به جاهای بدی می‌رود. بگذارید ببینم آفتاب کجاست… آفتاب، کجااااااویی؟ …

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *